غمخوار من! به خانهی غم ها خوش آمدی
با من به جمع مردم تنها خوش آمدی
بین جماعتی که مرا سنگ می زنند
می بینمت، برای تماشا خوش آمدی
راه نجات از شب گیسوی دوست نیست
ای من! به آخرین شب دنیا خوش آمدی
پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی
با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی
ای عشق، ای عزیز ترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی
فاضل نظری
.........
خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند
تا فراموش شود یادِ تو، هر چند نشد
من دهان باز نکردم که نرنجی از من
مثل زخمی که لبش باز به لبخند نشد
وقتی میفهمیم قراره از دستش بدیم
دو دستی میچسبیم بهش . !
همین که مطمئن میشیم از دست دادنی نیست
شروع میکنیم به جفتک انداختن !
زندگی بسیار کوتاه تر از آن است که به مال دنیا
دل ببندیم اما هرچقدر فکر میکنم میبینم گاهی در
زندگی یک شب به اندازه ی چندین سال طولانی میشود
وقتی شب به آرزوهایت فکر میکنم
به داشته هایی که لبخند بر لبان زیبایت مینشاند
به رویاهایت
که هیچکدام را به واقعیت تبدیل نکردم
وقتی میبینم هیچ اعتراضی نمیکنی و حتی
رویاهایت را به زبان نمی آوری تا مبادا من برنجم.
آن شب برایم
همچون یک سال پر از درد و رنج سپری میشود.
کاش حداقل یکبار مرا محکوم و بازخواست
میکردی
که چرا نتوانستم خوشبختت کنم
که چرا حتی کوچکترین خواسته هایت را تحقق نبخشیدم.
آری نباید به مال دنیا دل بست
اما هرگاه یادم می آید چگونه این "مال دنیا"
میتواند دنیایت را از درون تغییر دهد
و شادی را به تو ببخشد،
فکر میکنم "مال دنیا" با ارزش ترین چیزیست
که ما انسانها میتوانیم بدان دست پیدا کنیم.
آه
کاش هیچگاه سر راه هم سبز نشده بودیم،
کاش هیچگاه با اولین نگاه
چشمان زیبایت در من اثر نمیکرد،
کاش کور میشدم، کر میشدم، ناتوان میشدم و
نگاهت را نمیدیدم، صدای آرامبخشت را نمیشنیدم
و توان این را نداشتم با پای خود وارد زندگیت
شوم.
اگر کر و کور بودم دیگر کسی مثل من در زندگیت
نبود و امروز تو زنی خوشبخت بودی که بدون
شک به نیمی از آرزوهایت و حتی بیشتر رسیده
بودی و شاید هیچگاه چشمانت در شوق داشتن
بچه برق نمیزد.
خودم را نمیبخشم و هیچگاه گناهم با هیچ عمل
نیکی پاک نمیشود چرا که سرنوشت یکی از
پاکترین بنده های خدا را
به سیاهی کشاندم
درصورتیکه بدون وجود من
سرنوشتی زیبا و غرق در شادی درانتظارش بود...
برای سومین سالگرد یکی شدن مان متنی به ذهنم نمی رسد جز متن زیبایی که یغما چند وقت پیش برای سالگرد همچراغی" شان گفته است.
سه سال از آن روز گذشت... از جشن ساده ی ما با مهمانان انگشتشمارش. از ما که - بی لباسهای عروس و دامادی مرسوم - زیر سایش کله قندها به عاقد می خندیدیم.
از یکی شدن دستهامان که همچنان به دهان نمی رسند اما یکدیگر را گرفته اند چرا که می دانند عشق همیشه حرف آخر را می زند. سه سال است که پا به پای منی و چراغ راهم. همدست من شدی، همراه و همدغدغه ام....
شریک تلخ و شیرینی این سه سال بودی. ممنون برای تک تک دقایق این سالها که در آسان و سختهایش کنار من بودی. ممنون برای عشقت، مهرت، صبوری ات، برای تیمار این ابر آسیمه سر که جز باریدن نمی داند. تنها نوازشهای تو این گرگ سرگردان را از زوزه هایش نجات می دهد، تنها عطر تو نمی گذارد راه بازگشت از این جنگل تو در تو را گم کنم. مرا ببخش به خاطر همه ی نداشته هایم، به خاطر بلاتکلیفی ، به خاطر فقر و دردی که با خود دارم. به خاطر این دستهای خالی که دامنت را رها نمی کند. تو تعبیر تمام خواب های من بودی و بدون شناختنت این زندگی ارزش تجربه کردن نداشت. مغرورم به دستهای تو در دستم. دوستت می دارم.
| ϰ-†нêmê§ |