by : x-themes
و شاید سال ها بعد . . .

بی تفاوت از کنار هم بگذریم و . . .

در دل بگوییم : . . .

آن غریبه ! چقدر شبیه خاطراتم بود ! . . . 

پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 22:6 |- مجتبی دولت آبادي -|

حیف مـوهای پر کلاغی نیست ،

روسری دور آن قفس بکشد


جز من و تو کسی که اینجا نیست

بگذار آسمان نفس بکشد!

اهــل سیگار نیستم امــا

بگذار این مسافـــر خسته


نخ پیراهن تو را گاهی

بعد چای، از سر هوس بکشد !!

و خدا در مدار لبهایت

، خال را آفرید چون می خواست


مرز دنیـــای کوچک من را

، کمتر از دانـــه عدس بکشد

دهنِ فکرم از تو آب افتاد

مثل لیموی ترش می مانی


کاش نقاشـــی تو را از نو

، بار دیگر خدا (((ملس )))بکشد

"
این دغل دوستان که می بینی"

، عاشقت نیستند، می ترسم


دست این روزگار عاشق کش ،

گِــــرد شیرینی ات مگس بکشد

ارث ما شاعران که قابل نیست

ای رفیقان وصیتم این است


نفـس آخــــر مــــرا دم مــــرگ

بگذارید همنفس بکشد

دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 9:33 |- مجتبی دولت آبادي -|

پروانه گفت نازنین!

دلم تو را می خواند.این جا دیوار های دور و برم

با من مهربانند...

غریبگی نمی کنند.این ها مرا در میان گرفته اند.

بیزارم از سایه های هولناکی که

مرا از خود می رانند.

خیال میکنم در تدارک نقشه ای هستند...

می خواهند مرا در آغوش نشناسی بیندازند

که چون نسناس می خواهد مرا فرو بلعد.....

(هادی و پروانه)

 

دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 0:6 |- مجتبی دولت آبادي -|

((تانگوی تک نفره))

در عروسی تو خواهم رقصید


اگر چه ناشیانه،


حتی اگر چشمانم


دو پنجره باشند


رو به رگبارهای پاییزی چمخاله...


وقتی تو در جامه ی سپیدت


سیگار از دهانِ مردانِ مجلس بی اندازی


و درزِ پرده های خانه


به حجره های شهر فرنگی بدل شود


که فرشتگان


برای تماشا کردنت


پشت آنها صف می کِشند،


من هم میان میهمانان خواهم بود


با هزار قمریِ سر بریده در نگاهم...


آینه ای که تو در آن بنگری


هرگز نمی شکند


و ماشینی

که به شادباشِ عروس شدنت بوق بزند،


به دره نخواهد افتاد...


عروس افسون گری که شانه هایت


نصف النهارِ جهان را تعیین می کنند!


آن شب مقابل چشمانت


تانگویی تک نفره خواهم رقصید


با باران...


(یغما گلرویی)

یکشنبه چهارم خرداد 1393 14:27 |- مجتبی دولت آبادي -|

بزرگ شده ام دیگر و میتوانم از پس

اشک هایم بر بیایم، 


وقتی گربه ای زیر ماشین میرود

وقتی خبر مرگ دوستی می آید،

 
وقتی به خاطرات کودکی می اندیشم..


.میتوانم کنترل کنم حواس پنج گانه ام را.


و هنگامی که به کسی دروغ میگویم 


میتوانم نگذارم صدایم بلرزد یا گلویم بگیرد...


بزرگ شده ام و دیگر به وقت خواندن شعر تپق نمیزنم

و قطره های عرق پیشانی ام را نمیپوشاند...

دیگر هر حرفی را باور نمیکنم.از هر چیزی،

هر کسی برای خودم بتی نمی سازم

و آنقدر قوی شده ام که چشم در چشم مفتش بگویم :

چیزی را امضا نمیکنم(!)

بزرگ شده ام اما شنیدن نامت کافی ست

برای اینکه
به همان پسرک خجالتی بدل شوم

که دلِ دادن گل سرخی را به تو نداشت

و دست هایش هنگام سخن گفتن با تو چنان میلرزید

که به گمانم تو را به خنده می انداخت.

بزرگ شده ام و محکم قدم برمیدارم در زندگی

اما وقتی نام تو در میان باشد

پشت پا میخورم از خودم

و بر سنگ فرش های خیابان میغلتم...!

((استاد یغما))

یکشنبه چهارم خرداد 1393 14:18 |- مجتبی دولت آبادي -|

فریاد که بال این کبوتر بسته ست

دل بسته ی پرواز ولی پر بسته ست

 (عبدالرضا دولت آبادی)

جواب :

صد پنجره ی رو به پریدن پیداست

افسوس که هم پنجره هم در بسته ست

(جانفزا)

>>>>>

 ای عشق دل مرا هوایی کردی

این سنگ_ببین_راه سفر بر بسته ست

(شهاب)

>>>

گفتی ته بن بست به راهی باز است

صد حیف که سرچشمه ی باوور بسته ست

 

(خانم اکبری)

شنبه سوم خرداد 1393 22:36 |- مجتبی دولت آبادي -|

تو را به سبک خودم دوست دارم !

من دنباله روی عشق دیگران نیستم ...

من برای تو نمی میرم تا لباس عزا تنت کنم ، نه !!

این دوست داشتنی احمقانه خواهد بود ...

برایت زنده بمانم بهتر است ...

هیچکس تو را مثل " من " دوست ندارد !

پس تو را مثل " من " دوست خواهم داشت ..

تو مجبور نیستی شعرهایم را دوست داشته باشی !

مجبور نیستی دعوا نکنی !!

مجبور نیستی همیشه لبخند بزنی !!!

مجبور نیستی که خودت را مجبور کنی مرا دوست داشته باشی 

من دوست داشتنم را به تو ثابت نمی کنم ...

همیشه حرف هایت را نمی پذیرم

قول نمی دهم هیچوقت فراموشی نگیرم

من حتی قول نمی دهم که هیچوقت روز تولدت را از یاد نبرم

تو مجبور نیستی باور کنی !!

اما باور نکردن تو از دوست داشتن من نمی کاهد ...

این سبک من است !

و فقط من هستم که میتواند اینگونه تورا دوست داشته باشد ...


من تو را به سبکی خاص ،

به سبک خودم دوست دارم ..

جمعه دوم خرداد 1393 14:23 |- مجتبی دولت آبادي -|

 

بگو ..


یک بار هم تو بگو دوستت دارم


نترس...


من اسمان را نگه داشتم که به زمین نیاید....!!

سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 13:32 |- مجتبی دولت آبادي -|

نعرتو بذار تو‌ بارون‌ و

بشکن رد شو حتی قانونو

دل نبند که تش تلخیه

میشی‌ مثل من نفس تخلیه

با دستات ، همیشه خسته رو تنت

رو زخماتم نمک وابسته بودنه

ترجیح میدی جای اینکه نقشه بچینی

واسه بعد زندگیتو توی لحظه ببینی‌

سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 12:51 |- مجتبی دولت آبادي -|


من صادقانه روز تولدم بغض میکنم

وقتی تو اینچنین کودکانه شاد و سرخوشی

وقتی پر از زندگیو شوق رویشی

از هرچه کادو و تبریکو کیک…متنفرم

سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 0:53 |- مجتبی دولت آبادي -|

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم

گریه غرورم رو به هم می زنه

مرد برای هضم دلتنگی هاش

گریه نمی کنه ، قدم می زنه

گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم

نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم

یک اتفاق نصفه نیمه ام که

یهو میون زندگی افتادم

یک ماجرای تلخ ناگزیرم

یک کهکشونم ولی بی ستاره

یک قهوه که هرچی شکر بریزی

بازم همون تلخی ناب رو داره

اگر یکی باشه من رو بفهمه

براش غرورم رو به هم می زنم

گریه که سهله ، زیر چتر شونش

تا آخر دنیا قدم می زنم

جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 20:43 |- مجتبی دولت آبادي -|

ارشد قبول شدم 


تا اطلاع ثانوی سربازی تعطیلههههههههههه

:D


شنبه هجدهم آبان 1392 22:23 |- مجتبی دولت آبادي -|

سلام دوستای گلم

من تا دو هفته دیگه میرم سربازی

فراموشم نکنید هااااا

در اولین فرصت بهتون سر میزنم

خدافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ

پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 23:31 |- مجتبی دولت آبادي -|

من مصلوب گناه بودنمم 

 از کدوم در نجات می گی کدوم خدا

آرامش نیست این مسخی زشته 

 نسخی بی شباهت به نیروانا

توی چرخش مبهم این بازی 

هیشکی برنده نمیشه حتی بودا

از من بترس از این هیچ مطلق 

 من گم شدم توی کتابای کافکا

از من چیزی نساز که نیستم 

 از این سوء تفاهم از این اشتباه


***

وقتی کــه نیستی

شک دارم که بیایی

وقتی هم که می آیــی

مطمئن نیستـــم که می مانی

وقتی هــــم که می روی

نمی دانم که باز می گردی یا نــه !

این دودلـی ها

دو راهی ها

دوگانگی ها

مرا خواهد کشت.

يا

بیـــــــــــا

و یا یک بار برای همیشه نیـــــــــــا !

سه شنبه چهارم تیر 1392 13:54 |- مجتبی دولت آبادي -|


خدایا مهمانم باش


 به صرف یك قهوه تلخ 


وقتش رسیده طعم دنیایت رابدانى



******



هنوز نیامده ای خداحافظ ؟

 تقصیر تو نیست  همیشه همین گونه بوده 

 برو اما من پشت سرت نه دست

 که دل تکان می دهم

 

****

این قصه هم رسیده به پایان خداحافظ

جان شما و خاطره هامان خداحافظ

من میروم بدون تو اما دعایم کن

در اولین تراوش باران خداحافظ


جمعه سی و یکم خرداد 1392 0:54 |- مجتبی دولت آبادي -|

متني زيبا براي همه ي خواهران كوچكم در سرتاسر دنيا..




وقتی آسمان این همه بخیل است، وقتی ابرها ناخن‌خشكی می‌كنند، وقتی

 دست‌هایی كه باید سایبان مهربانی‌ات باشند، این همه كوتاهند، وقتی

 شاخه‌های بهار تا دیوار خانه تو نمی‌رسند، وقتی گردبادهای گریز در

 چشم‌هایت قدم می‌زنند، به دست‌های من بیا. به آغوش من كه برایت

 همیشه گرم است.

عزیز من! این آغوش هر چند كوچك، ولی برای تو یك دنیا جا دارد. این آغوش


هرچند كوچك، ولی می‌تواند سرمای ترسی كه در جانت بیتوته كرده است را


 به تابستانی‌ترین ظهر ممكن برساند.


وقتی «گل‌ها فقط برای دیدن تو چانه نمی‌زنند» و كسی نیست كه برایت


 زنده بماند و زندگی كند. وقتی ثانیه‌های حیات، سال‌اند، وقتی مرگ در دو


 قدمی ما نفس می‌كشد و جوان می‌شود. وقتی دار و ندار جهان به پای


 اسلحه‌هایی می‌ریزد كه فقط بلدند آدم بكشند. به آغوش من بیا.


به این مطمئن‌ترین مكان دنیا كه برای تو می‌تواند جان‌پناهی باشد، چرا كه


 عاقلان دنیا!! سرپناهت را به موشك گرفتند و بازی‌های كودكانه‌ات را ناتمام


 گذاشتند.


عزیز من! شاید دست‌های من برای به آغوش كشیدنت كوتاه باشد. ولی دلم


 به اندازه تمام تابستان‌های تاریخ گرم است و آغوشم مطمئن‌ترین جا برای


 توست.


به آغوش من بیا و آرام بگیر. 


به آغوش من ....


از نگاه‌های هیز مردانی كه چشم‌هایشان روی شكمشان باد


 كرده است و لبخند می‌زنند تا دندان‌های كرم‌خورده‌شان را به زنان روی دیوار


 نشان دهند.


عزیز من، خواهركم، مطمئن‌ترین و گرم‌ترین نقطه جغرافیا آغوش كوچك من


. است كه برادر بزرگ توام.



***********

در استتار غروب


عفونت همه ي آب هاي راكد را 


بيا كه گريه كنيم....


****



دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 15:51 |- مجتبی دولت آبادي -|

آلوده شد تموم اين جونم

تو كوچه ها هميشه حيرونم

جواب سلاممو كسي نميده

آهاي خدا حسابي داغونم

يه عمريه با غصه درگيرم

نميدونم كجا دارم ميرم

آخر يه شب ميون اين شهر غم

خوب ميدونم يه گوشه ميميرم

خونه ي من زير پل و خرابس

ديگه برام نمونده يه همنفس

يكي بياد دست منو بگيره

رهام كنه از ميون اين قفس




پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392 17:14 |- مجتبی دولت آبادي -|

يه بنده خدايي به اسمه

محمد رامين عرب 

همه ي مطالب وبمو كپي كرده  واس خودش 

حتي فونت و رنگ نوشته هارو هم تغيير نداده

حرصم گرفته واس همين اسمشو اينجا گفتم


پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392 16:42 |- مجتبی دولت آبادي -|

مرا بسوزانيد

و خاکسترم را

بر آبهای رهای دریا بر افشانید

نه در برکه

نه در رود

که خسته شدم از کرانه های سنگواره

و از مرزهای مسدود 


*****

باغی که در آن آب هوا روشن نیست

هرگز گل یکرنگ در آن گلشن نیست

هر دوست که راستگوی و یکرو نبود

در عالم دوستی کم از دشمن نیست

دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 23:51 |- مجتبی دولت آبادي -|


زن زندگیست و مرد امنیت

و چه خوب می شود وقتی

مردی تمامِ مردانگیش را

خرجِ امنیتِ زندگیش كُند

و چه زیبا می شود وقتی زنی

تمامِ زندگیش را

خرجِ غرورِ امنیتش كُند



منو تو این هجرت غمگینم بدرقه کن

تمومه واژه ها رو تو ذهنت دقدقه کن

بذار تکثیر نگاه تو بشم بانو

اسم حقیرمو رو زبونت لقلقه کن

یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 21:45 |- مجتبی دولت آبادي -|


 تو با افق ؛ توافق می شوی


 من با افق ؛ منافق!


می بینی ؟ حتی در بازی با کلمات هم 


تواز من بهتری 


***


بعضي از دوستان از لينك دونيم حذف شدن منو ببخشيد اما


وقتي منو از لينك دوني تون حذف مي كنيد 


منم بايد همين كارو انجام بدم 


موفق باشيد




شنبه یازدهم خرداد 1392 23:38 |- مجتبی دولت آبادي -|


مرد بغض نمیکند…



مرد گریه نمیکند…



مرد نمی شِکند


فقط سیگاری روشن میکند و آرام و 


بی صدا لابلای دود و شعر میمیرد… 


***






دفتر شعر هايم را سفيد مي گذارم


اين لحظه ها نوشتن ندارد 


درد دارد


***

براي اصيل بودن 


كافي ست دروغ نگويي...


آغاز اصالت خوب همين است



چهارشنبه هشتم خرداد 1392 16:9 |- مجتبی دولت آبادي -|


پس از غيبت 10 ماهه دوباره اومدم تا مطلب بذارم 

ممنون كه هميشه به يادم بوديد 

با نظراتون دلگرم بودم هميشه


چهارشنبه هشتم خرداد 1392 16:5 |- مجتبی دولت آبادي -|

گفتنی ها را برایت گفته ام

بشنو اکنون

این سکوت

تلخ را



چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 1:0 |- مجتبی دولت آبادي -|



بی خیال است


خیلی بی خیال


همان کسی که تمام خیال من است


پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 13:39 |- مجتبی دولت آبادي -|

 

یادت عادت است. 

 همین روزها ترك میكنم... 

 مثل سیگار

 كه ماه هاست نخ اخریست كه روشن میكنم!!

 

 

***

دیگر دارم مطمئن می شوم

که اگر

 در پاییز بمیرم شاعر خواهم شد

و هر پاییز

 در میان های و هوی همسرایان دردم

 که

 سرود مرگشان را سر می دهند

 شمع بیست و چند سالگی ام را فوت میکنم

(( برای قیصر ))


دوشنبه پنجم تیر 1391 14:28 |- مجتبی دولت آبادي -|

و چشمت ماه را آب کرد آنگاه که

اولین نگاه را به چشمانم تحمیل کردی...ومن...

معمای زندگی را با عشق ورزیدن آموختم

شاید وزن سخنم سنگین شود

 اما ...

هیچگاه از یادم نخواهی رفت ای نازنین...

یکشنبه چهارم تیر 1391 22:32 |- مجتبی دولت آبادي -|

دستــــ هـــاے کــوچـــکش

بـــﮧ زور بـــﮧ شیشـــﮧ هــاے ماشیــن شاستی بلنـــد حــاجے مے رسد

التمـــاس مے کنـــد : آقــــا. . . آقـــا "دعـــا " مـــیخرے؟
و حاجــے بـے اعتنــا تسبیـــح دانـــﮧ درشتـــش را مــے گـــردانـــد

و بــــراے فـــرج ِآقــــا "دعــا " مـے کنـــد. . .

جمعه دوم تیر 1391 0:37 |- مجتبی دولت آبادي -|

امروز سالگرد درگذشت  دکتر شریعتی هستش

روحش شاد

 

***

مصلحت !

این تیغ بی رحمی که همیشه حقیقت را با آن ذبح شرعی می کنند...

***

ارزش عمیق هر کسی به اندازه

.

حرفهایی است که برای نگفتن دارد

دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391 15:10 |- مجتبی دولت آبادي -|

حتی ؛ کفش هم اگر تنگ

 باشد ؛ زخـم مـی کند ؛

وای به حالِ دِل !!

پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391 12:57 |- مجتبی دولت آبادي -|

ϰ-†нêmê§