X
تبلیغات
×××غمناک ترین شب×××


by : x-themes

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم

گریه غرورم رو به هم می زنه

مرد برای هضم دلتنگی هاش

گریه نمی کنه ، قدم می زنه

گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم

نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم

یک اتفاق نصفه نیمه ام که

یهو میون زندگی افتادم

یک ماجرای تلخ ناگزیرم

یک کهکشونم ولی بی ستاره

یک قهوه که هرچی شکر بریزی

بازم همون تلخی ناب رو داره

اگر یکی باشه من رو بفهمه

براش غرورم رو به هم می زنم

گریه که سهله ، زیر چتر شونش

تا آخر دنیا قدم می زنم

جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 20:43 |- مجتبی دولت آبادي -|

ارشد قبول شدم 


تا اطلاع ثانوی سربازی تعطیلههههههههههه

:D


شنبه هجدهم آبان 1392 22:23 |- مجتبی دولت آبادي -|

سلام دوستای گلم

من تا دو هفته دیگه میرم سربازی

فراموشم نکنید هااااا

در اولین فرصت بهتون سر میزنم

خدافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ

پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 23:31 |- مجتبی دولت آبادي -|

من مصلوب گناه بودنمم 

 از کدوم در نجات می گی کدوم خدا

آرامش نیست این مسخی زشته 

 نسخی بی شباهت به نیروانا

توی چرخش مبهم این بازی 

هیشکی برنده نمیشه حتی بودا

از من بترس از این هیچ مطلق 

 من گم شدم توی کتابای کافکا

از من چیزی نساز که نیستم 

 از این سوء تفاهم از این اشتباه


***

وقتی کــه نیستی

شک دارم که بیایی

وقتی هم که می آیــی

مطمئن نیستـــم که می مانی

وقتی هــــم که می روی

نمی دانم که باز می گردی یا نــه !

این دودلـی ها

دو راهی ها

دوگانگی ها

مرا خواهد کشت.

يا

بیـــــــــــا

و یا یک بار برای همیشه نیـــــــــــا !

سه شنبه چهارم تیر 1392 13:54 |- مجتبی دولت آبادي -|


خدایا مهمانم باش


 به صرف یك قهوه تلخ 


وقتش رسیده طعم دنیایت رابدانى



******



هنوز نیامده ای خداحافظ ؟

 تقصیر تو نیست  همیشه همین گونه بوده 

 برو اما من پشت سرت نه دست

 که دل تکان می دهم

 

****

این قصه هم رسیده به پایان خداحافظ

جان شما و خاطره هامان خداحافظ

من میروم بدون تو اما دعایم کن

در اولین تراوش باران خداحافظ


جمعه سی و یکم خرداد 1392 0:54 |- مجتبی دولت آبادي -|

متني زيبا براي همه ي خواهران كوچكم در سرتاسر دنيا..




وقتی آسمان این همه بخیل است، وقتی ابرها ناخن‌خشكی می‌كنند، وقتی

 دست‌هایی كه باید سایبان مهربانی‌ات باشند، این همه كوتاهند، وقتی

 شاخه‌های بهار تا دیوار خانه تو نمی‌رسند، وقتی گردبادهای گریز در

 چشم‌هایت قدم می‌زنند، به دست‌های من بیا. به آغوش من كه برایت

 همیشه گرم است.

عزیز من! این آغوش هر چند كوچك، ولی برای تو یك دنیا جا دارد. این آغوش


هرچند كوچك، ولی می‌تواند سرمای ترسی كه در جانت بیتوته كرده است را


 به تابستانی‌ترین ظهر ممكن برساند.


وقتی «گل‌ها فقط برای دیدن تو چانه نمی‌زنند» و كسی نیست كه برایت


 زنده بماند و زندگی كند. وقتی ثانیه‌های حیات، سال‌اند، وقتی مرگ در دو


 قدمی ما نفس می‌كشد و جوان می‌شود. وقتی دار و ندار جهان به پای


 اسلحه‌هایی می‌ریزد كه فقط بلدند آدم بكشند. به آغوش من بیا.


به این مطمئن‌ترین مكان دنیا كه برای تو می‌تواند جان‌پناهی باشد، چرا كه


 عاقلان دنیا!! سرپناهت را به موشك گرفتند و بازی‌های كودكانه‌ات را ناتمام


 گذاشتند.


عزیز من! شاید دست‌های من برای به آغوش كشیدنت كوتاه باشد. ولی دلم


 به اندازه تمام تابستان‌های تاریخ گرم است و آغوشم مطمئن‌ترین جا برای


 توست.


به آغوش من بیا و آرام بگیر. 


به آغوش من ....


از نگاه‌های هیز مردانی كه چشم‌هایشان روی شكمشان باد


 كرده است و لبخند می‌زنند تا دندان‌های كرم‌خورده‌شان را به زنان روی دیوار


 نشان دهند.


عزیز من، خواهركم، مطمئن‌ترین و گرم‌ترین نقطه جغرافیا آغوش كوچك من


. است كه برادر بزرگ توام.



***********

در استتار غروب


عفونت همه ي آب هاي راكد را 


بيا كه گريه كنيم....


****



دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 15:51 |- مجتبی دولت آبادي -|

آلوده شد تموم اين جونم

تو كوچه ها هميشه حيرونم

جواب سلاممو كسي نميده

آهاي خدا حسابي داغونم

يه عمريه با غصه درگيرم

نميدونم كجا دارم ميرم

آخر يه شب ميون اين شهر غم

خوب ميدونم يه گوشه ميميرم

خونه ي من زير پل و خرابس

ديگه برام نمونده يه همنفس

يكي بياد دست منو بگيره

رهام كنه از ميون اين قفس




پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392 17:14 |- مجتبی دولت آبادي -|

يه بنده خدايي به اسمه

محمد رامين عرب 

همه ي مطالب وبمو كپي كرده  واس خودش 

حتي فونت و رنگ نوشته هارو هم تغيير نداده

حرصم گرفته واس همين اسمشو اينجا گفتم


پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392 16:42 |- مجتبی دولت آبادي -|

مرا بسوزانيد

و خاکسترم را

بر آبهای رهای دریا بر افشانید

نه در برکه

نه در رود

که خسته شدم از کرانه های سنگواره

و از مرزهای مسدود 


*****

باغی که در آن آب هوا روشن نیست

هرگز گل یکرنگ در آن گلشن نیست

هر دوست که راستگوی و یکرو نبود

در عالم دوستی کم از دشمن نیست

دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 23:51 |- مجتبی دولت آبادي -|


زن زندگیست و مرد امنیت

و چه خوب می شود وقتی

مردی تمامِ مردانگیش را

خرجِ امنیتِ زندگیش كُند

و چه زیبا می شود وقتی زنی

تمامِ زندگیش را

خرجِ غرورِ امنیتش كُند



منو تو این هجرت غمگینم بدرقه کن

تمومه واژه ها رو تو ذهنت دقدقه کن

بذار تکثیر نگاه تو بشم بانو

اسم حقیرمو رو زبونت لقلقه کن

یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 21:45 |- مجتبی دولت آبادي -|


 تو با افق ؛ توافق می شوی


 من با افق ؛ منافق!


می بینی ؟ حتی در بازی با کلمات هم 


تواز من بهتری 


***


بعضي از دوستان از لينك دونيم حذف شدن منو ببخشيد اما


وقتي منو از لينك دوني تون حذف مي كنيد 


منم بايد همين كارو انجام بدم 


موفق باشيد




شنبه یازدهم خرداد 1392 23:38 |- مجتبی دولت آبادي -|


مرد بغض نمیکند…



مرد گریه نمیکند…



مرد نمی شِکند


فقط سیگاری روشن میکند و آرام و 


بی صدا لابلای دود و شعر میمیرد… 


***






دفتر شعر هايم را سفيد مي گذارم


اين لحظه ها نوشتن ندارد 


درد دارد


***

براي اصيل بودن 


كافي ست دروغ نگويي...


آغاز اصالت خوب همين است



چهارشنبه هشتم خرداد 1392 16:9 |- مجتبی دولت آبادي -|


پس از غيبت 10 ماهه دوباره اومدم تا مطلب بذارم 

ممنون كه هميشه به يادم بوديد 

با نظراتون دلگرم بودم هميشه


چهارشنبه هشتم خرداد 1392 16:5 |- مجتبی دولت آبادي -|

گفتنی ها را برایت گفته ام

بشنو اکنون

این سکوت

تلخ را



چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 1:0 |- مجتبی دولت آبادي -|



بی خیال است


خیلی بی خیال


همان کسی که تمام خیال من است


پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 13:39 |- مجتبی دولت آبادي -|

 

یادت عادت است. 

 همین روزها ترك میكنم... 

 مثل سیگار

 كه ماه هاست نخ اخریست كه روشن میكنم!!

 

 

***

دیگر دارم مطمئن می شوم

که اگر

 در پاییز بمیرم شاعر خواهم شد

و هر پاییز

 در میان های و هوی همسرایان دردم

 که

 سرود مرگشان را سر می دهند

 شمع بیست و چند سالگی ام را فوت میکنم

(( برای قیصر ))


دوشنبه پنجم تیر 1391 14:28 |- مجتبی دولت آبادي -|

و چشمت ماه را آب کرد آنگاه که

اولین نگاه را به چشمانم تحمیل کردی...ومن...

معمای زندگی را با عشق ورزیدن آموختم

شاید وزن سخنم سنگین شود

 اما ...

هیچگاه از یادم نخواهی رفت ای نازنین...

یکشنبه چهارم تیر 1391 22:32 |- مجتبی دولت آبادي -|

دستــــ هـــاے کــوچـــکش

بـــﮧ زور بـــﮧ شیشـــﮧ هــاے ماشیــن شاستی بلنـــد حــاجے مے رسد

التمـــاس مے کنـــد : آقــــا. . . آقـــا "دعـــا " مـــیخرے؟
و حاجــے بـے اعتنــا تسبیـــح دانـــﮧ درشتـــش را مــے گـــردانـــد

و بــــراے فـــرج ِآقــــا "دعــا " مـے کنـــد. . .

جمعه دوم تیر 1391 0:37 |- مجتبی دولت آبادي -|

امروز سالگرد درگذشت  دکتر شریعتی هستش

روحش شاد

 

***

مصلحت !

این تیغ بی رحمی که همیشه حقیقت را با آن ذبح شرعی می کنند...

***

ارزش عمیق هر کسی به اندازه

.

حرفهایی است که برای نگفتن دارد

دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391 15:10 |- مجتبی دولت آبادي -|

حتی ؛ کفش هم اگر تنگ

 باشد ؛ زخـم مـی کند ؛

وای به حالِ دِل !!

پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391 12:57 |- مجتبی دولت آبادي -|

 

عکس, تصویر, اس ام اس های بسیار زیبا مخصوص تبریک روز پدر ( سری اول )

 

 

 

ادمیزاد...

غرورش را خیلی دوست دارد..

اگر داشته باشد


ان را از او نگیرید...


حتی به امانت نبرید...

ضربه ای هم نزنیدش


چه رسد به شکستن و له کردن!


ادمی غرورش را خیلی زیاد شاید بیشتر

 

 از تمام داشته هایش


دوست میدارد


حالا ببین اگر خودش غرورش

 را بخاطر "تو "نادیده بگیرد


چقدر دوستت دارد

بفهم


ادمیزاد..

 

 

 

 

یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 13:48 |- مجتبی دولت آبادي -|

 

 

مادر روزت مبارک

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 20:55 |- مجتبی دولت آبادي -|

 

 

****

 

 

 

 

زنده یاد حسین پناهی

 

 مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

 و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

 به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور  به قبرش بارد

 مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

 مگسی را کشتم ...!

دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 23:14 |- مجتبی دولت آبادي -|

ایستادن و راه رفتن را مادرم یادم داد

 

 دویدن و بالا رفتن را از پدرم آموختم

 

 و پرواز را تو یادم دادی

 

 معلم عزیزم روزت مبارک

 

 ...

 

 

 

****

 

 

 

 

 

فاحشه کسی است

 

که  در زندگیش از همخوابگی با بزغاله نگذشته است،

 

  اما قصد دارد

 

 با دختر باکره ازدواج کند .

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 21:53 |- مجتبی دولت آبادي -|

شک کرده بـودم کسی بین ماست !


حالا یقین دارم "مـ...ــن" بین دو نفر بودم !


چقدر تفاوت وجود داشت بین واقعیت و طرز فکر من!

 

 

***

 

 

یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 21:53 |- مجتبی دولت آبادي -|

هیـــــــــــس...!



سکوت کن وقتی حرمتِ کلمات را نمیدانی



وقتی که همه چیز را به گَند کشاندی



دیگر عشـــــــــق را به گَند نکشان لطفا . . .

 

شنبه نهم اردیبهشت 1391 21:41 |- مجتبی دولت آبادي -|

 

 

عمریست نشسته ام


پای لرز خربزه هایی

که هیچوقت یادم نمی آید


کی؟!


خوردمشان…

 

****


آدم ها لالت می کنند...


بعد هی می پرسند...


چرا حرف نمی زنی


این خنده دارترین نمایشنامه ی دنیاست.. .

 

***

نه به دیروزهایی که بودی فکر می کنم

و نه به فرداهایی که "شاید" بیایی ...


می خواهم امروز را زندگی کنم ...

 

جمعه هشتم اردیبهشت 1391 14:12 |- مجتبی دولت آبادي -|

یه چند وقتیه که دوره من خلوته

حالا داداشت موند با همین یه ورقه

(همشو تو ادامه مطلب بخونید اگه حوصله دارید)

تکست رپ از(...)


ℭoη†iηuê
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 22:41 |- مجتبی دولت آبادي -|

 

قانون عمل و عکس العمل را باید اجرا کنم

 تا

دنیا بر تعادلش پایدار باشد

می شکنم

می آزارم

خیانت می کنم

می خندم

فراموش می کنم 

 ودر آخر

قانون را رعایت میکنم

 

***

رابطه ها مرموز شده

گاهی  انسان ها آنقدر بیش

از حد احساس تنهایی می کنند

که

حاضرند با یک سگ خلوت کنند

 تا این خلا رو پر کنند

 

 

***

 

اینجا دنیایی ست که

هر گاه معرفت به خرج دادم

هرگاه مهربان بودم

هرگاه عشق ورزیدم

هرگاه اعتماد کردم

گاه و بی گاه

دلم را شکستند

بی آنکه صدایش را

در آورند

پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 14:9 |- مجتبی دولت آبادي -|

بلاخره کتاب پدرم به چاپ رسید

 

مجموعه داستان دست های خارنجی

 

*****

 

ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد 

 

  تا اینکه دروغی آرامم کند

سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 23:10 |- مجتبی دولت آبادي -|

ϰ-†нêmê§